سالهاست که در پیخ و خم کوچه پس کوچه های انتظار گم شده ایم و انتظار آمدنت را می کشیم؛ غم ها و دردها و ظلم و نابرابری جهان را فرا گرفته است. یا صاحب الزمان پس کی می آیی؟

ملکه ای که برای ازدواج با محبوبش اسیر شد

به گزارش خبرنگار خبرگزاری سلامت(طبنا) از کرمان؛ داستان زندگی حضرت مهدی(عج) و ازدواج پدر و مادر ایشان حضرت امام حسن عسکری(ع) و بانو نرجس خاتون داستان زیبایی است که برای هر خواننده ای جذاب است.

"ملیکه" یا "ملیکا"دختر امپراطور روم شرقی که بعدها او را به نام نرجس شناختند، وقتی که به سن ازدواج رسید، جدش امپراطور روم خواست او را به همسری برادرزاده اش در آورد. با توجه به اینکه کسی نمی‌ توانست از فرمان امپراطور سرپیچی نماید، امپراطور از طرف برادرزاده اش، از ملیکا خواستگاری کرد و سپس مجلس عقد بسیار با شکوهی ترتیب داد، که در آن مجلس، سیصد نفر از برگزیدگان روحانیون و کشیشان مسیحی و هفتصد نفر از افسران و فرماندهان ارتش و چهار هزار نفر از اشراف و معتمدین و ثروتمندان شرکت داشتند.

تشریفات مراسم عقد فراهم شد، روحانیون برجسته مسیحی، کنار تخت با لباس مخصوص، شمعدان به دست، در دو طرف به صف ایستادن و کتاب مقدس انجیل در دست داشتند، همین که انجیل را گشودند که آیات آن را تلاوت کنند، ناگهان زلزله آمد، کاخ لرزید، و هرکسی که روی تخت نشسته بود بر زمین افتاد، خود امپراطور و برادرزاده اش نیز بر زمین افتادند.

ترس و لرز حاضران را فرا گرفت، یکی از کشیشان بزرگ به حضور امپراطور آمد و عرض کرد: «این حادثه عجیب، نشانه خشم خدا و علامت پایان یافتن آیین و مراسم است، ما را مرخص فرمایید برویم». امپراطور اعلام ختم مجلس کرد، و همه رفتند.

مدتی گذشت و امپراطور تصمیم گرفت مراسم ازدواج ملیکا را دوباره برگزار کند. دستور داد مجلس را در کاخ، مثل مجلس سابق آراستند، همین که مراسم عقد شروع شد، و کشیشان خواستند عقد را بخوانند، بار دیگر حادثه زلزله رخ داد و همه حاضران پریشان شدند و رنگها پرید و مجلس به هم ریخت و تختها واژگون شد، امپراطور و برادرزاده، از تخت بر زمین افتادند و همه وحشت زده از کاخ بیرون آمدند و به خانه‌های خود رفتند. امپراطور، بسیار ناراحت شد، در اندوه و فکر فرو رفت و لحظه ای این دو حادثه عجیب را فراموش نمی‌ کرد.

گرچه «ملیکا» با آن طینت پاکی که داشت، خواستار چنین ازدواجی با چنان افرادی نبود، و آرزوی رفتن به خانه ای که پر از صفا و معنویت و خداپرستی باشد می‌ کرد، اما دو حادثه ای که رخ داد، او را نیز غرق در تفکر کرد. با خود می‌گفت: «سرنوشت من چه خواهد شد، سرانجام کجا خواهم رفت؟ خدایا به من کمک کن و مرا نجات بده…»

او همچنان فکر می‌ کرد و اندوهگین بود تا اینکه در شب، خوابش برد، در عالم خواب دید، جدش شمعون همراه حضرت مسیح و یاران مخصوص حضرت مسیح وارد کاخ شدند، ناگهان منبری بسیار با شکوه به جای تخت امپراطور گذاشته شد، سپس دید دوازده نفر که مردانی بسیار خوش سیما و نورانی و زیبا بودند وارد کاخ شدند، در عالم خواب به ملیکا گفته شد:

اینها که وارد شدند، پیامبر اسلام صلی الله و امام علی و امام حسن و امام حسین، امام سجاد، امام باقر، امام صادق، امام کاظم، امام رضا، امام جواد، امام هادی و امام حسن عسکری علیهما السلام هستند…

ناگهان مشاهده کرد که پیامبر اسلام رو به حضرت مسیح کرد و فرمود: ما به اینجا آمده‌ایم تا «ملیکا » را از شمعون برای فرزندم «حسن عسکری» خواستگاری کنیم. شمعون از این پیشنهاد بسیار خوشحال شد.

آنگاه حضرت محمد(ص) به منبر رفت و خطبه عقد را خواند و «ملیکا» را به عقد امام حسن عسکری (ع) در آورد، و سپس حضرت مسیح و شمعون و یاران حضرت مسیح به این عقد گواهی دادند.

«ملیکا» می‌گوید: از خواب بیدار شدم ولی ماجرای خواب را به هیچ کس و حتی جدم امپراطور روم نگفتم، تا مبادا به من آسیبی برسانند، ولی شب و روز در فکر این خواب عجیب بودم، و با خود می گفتم من در اینجا، و امام حسن عسکری (ع) در شهری بسیار دور از اینجا، چگونه به خانه او راه می‌ یابم؟

محبت امام حسن عسکری(ع)، سراسر دلم را گرفته بود تنها به او می اندیشیدم تا اینکه بیمار و رنجور شدم، تمام پزشکان روم را به بالین من آوردند، ولی معالجه آنها بی‌ نتیجه ماند، چرا که بیماری من، بیماری جسمی نبود! تا با معالجه آنها، خوب شوم.

روزی پدرم که از من ناامید شده بود، به من گفت: آیا هیچ آروزیی داری تا آن را برآورم،‌ گفتم‌: آرزویم این است که به زندانیان مسلمان که در جنگ، اسیر و دستگیر شده اند سخت نگیرید و آنها را از شکنجه، معاف دارید و آنها را آزاد کنید.

پدرم خواسته مرا برآورد و مجازات و شکنجه بعضی را بخشید، و آنها را آزاد کرد. بسیار خوشحال شدم، از آن به بعد روز به روز حالم بهتر می‌ شد، چهارده شب از این جریان گذشت، شبی در خواب دیدم فاطمه زهرا (س) ، همراه حضرت مریم(س) و بانوان دیگر نزد من آمدند، حضرت مریم به من گفت که این بانو، مادر همسر تو است.

بی اختیار به یاد امام حسن عسکری(ع) افتادم، و قلبم فرو ریخت و به حضرت فاطمه(س) عرض کردم: از حسن عسکری گله دارم که سری به من نمی زند دیگر گریه امانم نداد، زار زار گریستم. فاطمه (س) فرمود: اگر می‌خواهی خدا و حضرت مسیح از تو خشنود شوند، دین اسلام را بپذیر تا چشمت به جمال امام حسن عسکری علیه السلام روشن شود.

گفتم: ای بانوی بزرگ! با تمام وجودم حاضرم که اسلام را بپذیرم.

آنگاه فاطمه زهرا (سلام الله) مرا به آغوش محبتش گرفت و نوازش داد و فرمود: خوشحال باش! به تو مژده می‌ دهم که از این به بعد امام حسن عسکری(ع) به دیدارت خواهد آمد!

از خواب بیدار شدم؛ بسیار خوشحال بودم و همواره شهادت به یکتایی خدا و پیامبری محمد(ص) را به زبان می‌ گفتم و در انتظار دیدار امام حسن عسکری(ع) بودم تا شب بعد شد، در خواب دیدم امام حسن عسکری(ع) به دیدار من آمد، از دیدار او بسیار خوشحال شدم، گله کردم که چرا به دیدار من نمی‌ آمدی با اینکه دلم غرق محبّت تو بود!

اما فرمود: علت جدایی این بود که تو در دین اسلام نبودی، از این به بعد به دیدار تو خواهم آمد،‌ تا روزی که خداوند تو را در ظاهر همسر من گرداند. از خواب بیدار شدم، هر شب آن بزرگوار را می‌ دیدم، از آن به بعد حالم رو به بهبود می‌ رفت و به لطف خدا سلامتی خود را باز یافتم.

ملیکا همچنان آرزو می‌کرد که روزی بیاید و از میان خاندان امپراطور روم دور شود و از آلودگی دنیا پرستی این خاندان نجات یابد تا به افتخار و سعادت خدمت در خانه امام حسن علیه السلام برسد.

و چه زیباست لحظه وصال...

بین مسلمانان و رومیان سالها جنگ بود، گاهی مسلمانان پیروز می‌ شدند و گاهی رومیان، طبیعی است که در جنگ، عدّه‌ ای اسیر می‌ شدند. در آن زمان رسم بود که اسیران را به عنوان غلام و کنیز، می فروختند.

در شبی از شبها حضرت امام حسن عسکری(ع) به خوابش آمد و فرمود: در فلان روز جدت لشگری به جنگ با مسلمانان خواهد فرستاد. تو خود را در میان کنیزان و خدمتگذاران قرار بده به نحوی که تو را نشناسند و از پی جد خود روانه شو و از فلان راه برو.

ملیکا به فرموده امام؛ این کار را انجام داد. در راه لشگر مسلمانان به آن جمع برخوردند و آنها را اسیر کردند. «ملیکا» وقتی‌ که همراه عدّه‌ ای از بانوان اسیر شد، برای اینکه کسی او را نشناسد، خود را نرگس نامید (که تلفّظ عربی اش همان نرجس است).

بشر بن سلیمان طبق پیشنهاد امام هادی(ع) همان روز معیّن به بغداد آمد، صبح زود کنار پل بغداد رفت، دید کشتی ها رسیدند و کنیزها را در معرض فروش قرار دادند، در این هنگام کنیزی را دید که دارای آن اوصافی است که امام هادی(ع) فرموده بود، خریداران اصرار دارند او را بخرند،ولی او مایل نیست کنیز آنها شود.

بُشر جلو آمد و با اجازه فروشنده، نامه امام هادی(ع) را به «نرجس» داد، نرجس تا آن را گشود و خواند، بی‌ اختیار منقلب شد و اشک در چشمانش حلقه زد، در حالی که گریه شوق گلویش را گرفته بود به صاحبش گفت: مرا حتماً به صاحب این نامه بفروش.

عمرو بن یزید، گفت: مانعی ندارد، آنگاه در مورد قیمت او با بُشر بن سلیمان صحبت کرد، او به همان مقدار پولی که امام هادی(ع) فرستاده بود، راضی شد.

بُشر می‌گوید:کنیز را خریدم و با او از آنجا حرکت کردیم. او همواره نامه را می‌ بوسید و به چشم می‌ کشید، من از روی تعجب گفتم تو که هنوز صاحب نامه را نمی‌شناسی چرا این قدر نامه را می‌ بوسی؟گفت: اگر پیامبر(ص) وجانشینان آنان را می‌ شناختی چنین نمی‌ گفتی!» آنگاه داستان خود را از اوّل تا آخر برای من بیان کرد.

رسیدیم به سامرا و او را به حضور امام هادی(ع) بردم. امام به او خوش آمد گفت و سپس خواهرش حکیمه خاتون را خبر کرد و به او فرمود: این است آن بانوی محترمه ای که در انتظار او بودی، حکیمه او را در آغوش گرفت و به او تبریک گفت. سپس امام هادی(ع) به خواهرش فرمود: او را به خانه ببر و دستورات اسلامی را به او بیاموز.

لحظه ای که چشم نرجس به جمال امام حسن عسکری(ع) می‌ افتد، رویای شگفت انگیز گذشته در خاطرش زنده می‌ شود، روزی که ستون ها فروشکست و صلیب ها فروریخت، رویای دیدار پیامبر(ص) و خواستگاری آن جناب از حضرت مسیح علیه السلام، رویای در آغوش گرفتن حضرت فاطمه(س) و اینک جوانی را که در رویای شیرین دیده بود برابرش ایستاده است!

دل دخترک از عشقی زلال می‌تپد، از شرم سر فرو می‌نهد.جوان رو به حکیمه می‌کند و می گوید از وی در شگفتم!

حکیمه می‌گوید از چه روی؟ از آن که این دخترک به زودی فرزندی خواهد آورد که برگزیده آفریدگار است. پسری که زمین را همانگونه که از ستم آکنده شده بود، از عدل و داد لبریز خواهد کرد.

آری، این چنین یک دختر پاک و دانا، از آلودگی کاخ شاهان نجات یافت، و در خطّ جدّ مادریش شمعون قرار گرفت و همین هدف و ایده مقدّس را دنبال کرد، خدا نیز او را کمک کرد تا سرانجام افتخار و لیاقت آن را یافت که همسر امام حسن عسکری«علیه‌السلام» مادر امام زمان حضرت حجّت«علیه‌السلام» گردد. حکیمه،خواهر امام هادی«علیه‌السلام»، نرجس بانو را به عنوان سیّده (خانم) می‌ خواند.

جهان به قدوم آخرین منجی مزین شد

و اینگونه شد که پس از آن ازدواج معجزه گونه؛ آخرین حجت خداوند و آخرین امید محرومان و مستضعفان جهان، سحرگاه نیمه شعبان سال سال ۲۵۵ هجری قمری به دنیا آمد، تا آخرین منجی برای عالم امکان باشد. نوزادی که بعدها در پنج سالگی و پس شهادت پدر بزرگوارش امام حسن عسکری(ع)، زمانی که کودک خردسالی بیش نبود به امامت مبعوث شد.

شب این میلاد خجسته را «شب برات» ‌و «شب مبارک» و «شب رحمت» خوانند گفته می‌ شود، که قبل از ولادت، نرجس خاتون روزی مشاهده می‌ کند که نوری وارد بدن او می شود و به امام حسن عسکری موضوع را گزارش می‌ کند و امام او را نوید به بارداری امام زمان می‌ دهد.

حکیمه خاتون علیها السلام، نقل می کند: وقتی هنگام تولد مهدی(عج) رسید، امام حسن عسکری(ع) را دیدم رو به قبله به سجده افتاد. سپس دستش را بلند کرد و گفت: «به یکتایی خدا گواهی می دهم و اینکه جدّم، رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم ، و پدرم امیرمؤمنان علیه السلام ، وصی رسول خداست».سپس یک یک امامان را شمرد تا به خود رسید.

کودکی که به امامت مبعوث شد

امام زمان(عج) از هنگام تولد تا زمانی که پدرش به شهادت رسید، مخفی بود و فقط تعداد خاصی از یاران، او را می دیدند و مسائل خود را از ایشان می پرسیدند. حضرت هنگام رحلت پدر، پنج سال داشت. چنان که در روایات آمده، محل زندگی امام زمان(عج) در دوران کودکی همچون محل زندگی حضرت موسی علیه السلام مخفی بود تا از گزند طاغوتیان محفوظ باشد.

از آنجا که ولادت امام دوازدهم(عج) به صورت پنهانی انجام گرفت، بیم آن بود که شیعیان در شناخت آخرین حجت پروردگار به اشتباه و گمراهی گرفتار آیند.

امام عسکری علیه السلام وظیفه داشت فرزند خود را به گروهی از بزرگان شیعه و افراد مورد اعتماد معرفی کند. آنان نیز خبر ولادت او را به دیگر پیروان اهل بیت علیهم السلام می رساندند تا ضمن معرفی آن بزرگوار، تهدیدی متوجه آخرین سفیر حق نگردد.

محمد بن عثمان و چند تن دیگر از بزرگان شیعه نقل می کنند: چهل نفر از شیعیان نزد امام یازدهم گرد آمدیم. آن حضرت، فرزندش را به ما نشان داد و فرمود: «پس از من، این امام شما و جانشین من است. از او فرمان برید و بعد از من در دین خود پراکنده نشوید که هلاک خواهید شد و از امروز به بعد او را دیگر نخواهید دید».

احمد بن اسحاق، از بزرگان شیعه و یاران امام یازدهم علیه السلام می گوید: خدمت آن حضرت شرفیاب شدم و می خواستم در مورد امام بعد از او سؤال کنم، ولی پیش از آنکه سخنی بگویم فرمود: «ای احمد! همانا خدای متعالی از آن زمان که آدم علیه السلام را آفرید، زمین را از حجت خود خالی نگذاشته است و تا قیامت نیز چنین نخواهد کرد! به واسطه حجت خدا، بلا از اهل زمین برداشته می شود و به [برکت وجود او] باران باریده و بهره های زمینی بیرون می آید».

احمد بن اسحاق می گوید: روزی نزد حضرت عسکری رفتم و پرسیدم: ای پسر رسول خدا! امام و جانشین پس از شما کیست؟ پس آن حضرت به درون خانه رفت و بازگشت در حالی که پسری سه ساله که صورتش همچون ماه تمام می درخشید بر دوش خویش داشت و فرمود: «ای احمد بن اسحاق! اگر نزد خدای متعالی و حجت های او گرامی نبودی، پسرم را به تو نشان نمی دادم. همانا او هم نام و هم کنیه رسول خدا و کسی است که زمین را از عدل و داد پر می کند».

گفتم: سرور من! آیا نشانه ای است که قلبم به آن آرام گردد؟ در این هنگام، کودک لب به سخن گشود و به زبان عربی روان گفت: «من بقیة اللّه در زمین هستم که از دشمنان خدا انتقام خواهم گرفت. ای احمد بن اسحاق! پس از اینکه با چشم خود می بینی در پی نشانه مباش».

امام صادق علیه السلام فرمود: «امامان درهای الهی هستند و مردم به وسیله آنان وارد دین می شوند و اگر آنان نباشند دین شناخته نمی شود». پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم نیز می فرماید: «همچنان که اگر ستارگان نباشند، آسمان نابود می شود، اگر اهل بیت من هم روی زمین نباشند، اهل زمین هلاک می گردند».

نبوت و امامت باید در میان انسان ها وجود داشته باشد؛ زیرا انسانی که از جسم و روح تشکیل شده، روح مجردش که همواره در پی حقیقت است، در تشخیص راه دچار مشکل می شود و در این مورد، نیاز به راهنما و امام ضروری است.

امام یازدهم در ۲۸ سالگی در تاریخ ۸ ربیع‌ الاول سال ۲۶۰ هجری قمری و در دوره حکومت معتمد عباسی به شهادت رسید و فرزندش مهدی که فقط پنج سال داشت در آن زمان به اذن خداوند متعال در کودکی به امامت مبعوث شد.

کودکی که بعدها همان منجی شد که از زمان اولین پیامبر خداوند حضرت آدم(ع) تا آخرین پیامبر حضرت محمد (ص) همگی مژده آمدنش را دادند و سالهاست که در پیچ و خم کوچه های انتظار به انتظار روزی هستیم که او بیاید.

دوران غیبت امام زمان(عج)

بنابر آموزه‌های شیعه، امام مهدی(عج) دو غیبت دارد: یکی غیبت صغری که مدت ۶۹ سال طول کشیده است و دیگری غیبت کبری که تا زمان ظهور آن حضرت ادامه خواهد داشت.

به باور شیعیان، امام مهدی(عج) در دوران غیبت صغری از طریق افرادی با شیعیان در ارتباط بود که به آنها نواب اربعه می‌ گویند.

اما در دوران غیبت کبری ارتباط ظاهری امام با مردم قطع گردیده و شیعیان برای امور دینی باید به راویان حدیث و عالمان شیعه مراجعه کنند. البته در روایات شیعه امام در دوران غیبت به خورشید پشت ابر تشبیه شده است که همواره مردم از وجود او بهره می‌ برند. درباره چرایی غیبت در روایات امامان شیعه نکاتی ذکر شده که از جمله آنها امتحان شیعیان است.

در جایی خواندم که امام مهدی (عج) مانند خورشید درخشانی است که اگر چه جمال بی نظیرش را نمی بینیم، ولی از روشنایی اش سود می بریم. همانگونه که وقتی خورشید در پس ابرهاست، زمین از نور و گرمای آن بهره مند خواهد شد و چه تشبیه زیبایی است این داستان...

و آنچنان شد که از سال ۳۲۹ هجری قمری تاکنون سال ها می گذرد و تنها باقیمانده از نسل پیامبر(ص) سالهاست که در پشت پرده غیبت برایمان دعا می کند و به یادمان هست. به گونه ای که اگر تاکنون زمین و اهالی آن پابرجا هستند از نعمت حضور اوست.

اما آیا ما هم به همان اندازه که او به یادمان هست، به یادش هستیم؟ آیا ما هم همان قدر در دعاهایمان به یاد او هستیم؟

نشانه های ظهور

در برخی از منابع روایی، نشانه‌ های ظهور مهدی(عج) با علامت‌های برپایی قیامت آمیخته شده است. به عنوان نمونه طلوع خورشید از مغرب که در روایات از نشانه های قیامت دانسته شده است و برخی آن را به عنوان نشانه ظهور پنداشته‌ اند.

نشانه‌های ظهور به حتمی و غیرحتمی تقسیم می‌شوند: نشانه‏‌ های حتمی علائمی است که پدیدارشدن آنها قطعی است و تا آنها واقع نشود، حضرت مهدی (عج) ظهور نخواهد کرد. نشانه ‏‌های غیرحتمی علائمی است که به قطعی بودن آنها تصریح نشده و امکان دارد بدون تحقق آنها هم امام زمان ظهور کند.

بر پایه روایتی که شیخ صدوق نقل کرده است؛ خروج سفیانی ، قیام یمانی، صیحه آسمانی، قتل نفس زکیه و خسف بیداء از علائم حتمی ظهورند.

شیخ مفید در کتاب الارشاد فهرستی از علائم ظهور ارائه کرده که برخی از آنها عبارت‌ اند از: خسوف و کسوف، افزایش مرگ و میرها، جنگ‏‌ و آشوب ‏‌های فراگیر، برافراشته شدن سپاه و پرچ هایی سیاه ار خراسان و مشرق زمین و باران های پیاپی که این ها جزء علائمغیر حتمی می باشند.

مهدی که ظهور کند، صدایش از کعبه به گوش همه عالمیان می رسد که "انا امام المنتظر" . در روایات آمده است که عیسی ابن مریم نیز به همراه اوست.

سال ها چشم انتظاری و فراق...

شاید اکنون ما در زمان ظهور قرار داریم و غافل از این هستیم که پایان بخش تمام این غم ها و ظلم ها و جنگ ها، آمدن موعودی است که تمام انبیاء و اولیای خداوند و در تمامی ادیان آمدنش را بشارت داده اند.

مهدی جان... سال هاست در دنیای اطرافمان غرق شده ایم و تو را فراموش کرده ایم و نمی دانیم که وجودت برای ما همان خورشیدی است که از پشت ابرها نورش به زمین می تابد.

سالهاست که در پیچ و خم کوچه های انتظار سرگردانیم و برای آمدنت لحظه شماری می کنیم.

اما شرمنده ایم که هنوز از تمام مردم این دنیا، یارانت ۳۱۳ نفر نشده اند، که خداوند اذن حضورت را بدهد.

در فرازهایی از دنیای ندبه حال منتظران بسیار زیبا توصیف شده است:

أَیْنَ الطَّالِبُ بِذُحُولِ الْأَنْبِیاءِ وَأَبْناءِ الْأَنْبِیاءِ ؟

أَیْنَ الطَّالِبُ بِدَمِ الْمَقْتُولِ بِکَرْبَلاءَ ؟

أَیْنَ الْمَنْصُورُ عَلَیٰ مَنِ اعْتَدیٰ عَلَیْهِ وَافْتَریٰ ؟ أَیْنَ الْمُضْطَرُّ الَّذِی یُجابُ إِذا دَعا ؟

أَیْنَ صَدْرُ الْخَلائِقِ ذُو الْبِرِّ وَالتَّقْویٰ ؟

أَیْنَ ابْنُ النَّبِیِّ الْمُصْطَفیٰ، وَابْنُ عَلِیٍّ الْمُرْتَضیٰ، وَابْنُ خَدِیجَةَ الْغَرَّاءِ، وَابْنُ فاطِمَةَ الْکُبْرَیٰ ؟

آنجا که می گوید: أَیْنَ الطَّالِبُ بِدَمِ الْمَقْتُولِ بِکَرْبَلاءَ ؟ یاد آخرین لحظات زندگی حسین(ع) در صحرای کربلا می افتم، که او هم انتظار آمدن فرزندش را می کشید تا با آمدنش انتقام خون او را بگیرد.

مهدی جان پس از گذشت همه این سالها دیگر خسته شدیم، رنج ها و غم ها دلمان را شکسته است، گناهان قلب هایمان را سیاه کرده و تو را نمی بینیم . می دانم که هر روز از در جمع مردم هستی و از کنارمان گذر می کنی، اما تو را نمی شناسیم و چقدر آرزوی دیدنت را داریم.

ای خورشید رخ برکشیده در پس ابرها، ای آخرین امید محرومان و مستضعفان جهان و ای آخرین منجی شب های تار مظلومان، بیا و با قدومت عطر بهار را در کوچه های شهرمان پخش کن و با دستانت گره های زندگیمان را بگشا.

عزیز دل زهرا(س) و علی(ع)؛ می دانیم کـه خود، حجاب لقای مولاییم و دل از غیر برنتابیده و بـه یگانگی نمی اندیشیم؛ ولی قسم بـه حقیقت انتظار، کـه درکنار خُم عشقت بـه صبوری ایستاده ایم. سالهاست انتظار امان مان را برید، اما هنوز آرزوی دیدن رویت را داریم.

ملامت اغیار و بیگانه پرستان، توان و تاب ما نخواهد ربود، اگر چه دل از طعن بد اندیش، می سوزد. دلمان گرفت از بس به ما طعنه زدند که منجی شما شیعیان کی خواهد آمد؟

بال و پرم به درد پریدن نمی خورند، که به سویت پر کشم. سالهاست حکایت دوری تو که یوسف زهرا نام گرفته ای حکایت دوری یعقوب است از یوسف...

در هنگامه غیبت کـه از دیده های‌ بی سویمان پنهانی، دردهای ناگفته، توان گفتن؛ چه ان گاه کـه آیی و رخ بـه جلوه آرایی، ظهور تو درمان درد دیرین و مرهم زخم زمان فراق خواهد شد. بیا و شب هجران ما را سحر کن.

سالهاست دانه های تسبیحم را یک به یک به یادت می اندازم و در دلم الهی عظم البلا می خوانم.

سخنانم را با یک دو بیتی تمام می کنم و برای آمدنش دعا می کنم: اللهم عجل لولیک الفرج... اما از آن ترسم که تو بیایی و من آن روز نباشم.

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد، وقت است که باز آیی

دائم گل این بستان شاداب نمی ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

انتهای پیام/ رهنما